![]() |
بالا خره امتحانامون تمومید!
اخرین امتحانمون امتحان ادبیات بود وای پدرم دراومد تا خوندمش یعنی کتابو جویدما
خودم حال کردم...
حالا خیلی رلکس و کول پاشدیم رفتیم سر جلسه یعنی سوالاش تو حلقم واقعا از متن درس هم سوال در اورده بودند جاهایی که اصلا فکرشو نمیکردم برن بمیرن با این سوال دراوردنشون ...
معلم ادبیات خودمون خانمه بعد سوالامون هماهنگ منطقه بود اون معلمی که سوال در اورده بود یه مرد بود که امروز اومد مدرسه ی ما ...
من قبلش فکر میکردم معلمه پیره بعد یکی از دوستام اومد گفت الهی خیر از جوونیش نبینه با این سوال دراوردنش ...
من گفتم جوونه این مرتکه؟؟!! یعنی فحش دادنم تو حلقم
بعدش که اومده مدرسه دیدمش یه ژاکته سرخابی و یه کت کرم پوشیده بود ولی این سرخابی ژاکتش خیلی تو چشم میزد خیلی دلم
میخواست تو اون لحظه که دیدمش جفت پا برم تو صورتش رد کفشام بمونه دیگه یکی از دوستام گفت جفت پا رفتن کار الاغه منم صرف نظر کردم... والا ...
اخه خداییش ادم اعصابش میریزه بهم...
حالا ما داریم امتحان میدیم سر جلسه هنوز نصف برگه ی فارسی جواب ندادیم یهو خانم مدیر اومده میگه هفته ی دیگه امتحان اغازین دارین!
اخه یکی نیست به این بگه مدیر... من گل من...(میدانم خودمان حالمان بهم خورد این جمله برای بچه های زیر 16 سال توصیه نمیشود) بزار یه ثانیه از زمان تحویل برگمون بگذره بعد تو بیا اعلام امتحان کن دوباره
یهو زبونم لال سکته میکنی میافتی میمیری...
مثل اینکه این معلم ها کلا با نفس راحت کشیدن دانش اموزا مشکل دارند...
بعلی داشتم میگفتم...
اخ هوس کردم برم یه مسافرت تو این سرما دیوانه ام واقعا... ولی چه کنیم که دل است...
دچار بیماری اعصاب روان شدم تفکر میکنم...
ولی حالا رو بچسب خیلی وقت بود طعم بیکاری نچشیده دبودم وووییی چه حالی میده
یادش بخیر تابستون چه حالی میکردیم قدرشو نمیدونستیم...
هرچند من تو این دو رو ز اگه بیان به پامم بیافتن درس بخونم نمیخونم بلی ... هرکی هم دوست داره بخونه به خودش مربوطه...
فعلا باید برم خونه ی مامان بزرگم پس تا بعدا بای بای
28/4/1391
نظرات شما عزیزان: